تبليغاتX
✿رویای کودکی امیرحسین✿

✿رویای کودکی امیرحسین✿
✿تمام زیبایی هارادرچشمان تو می بینم✿ 
قالب وبلاگ

[ 91/02/05 ] [ 14:5 ] [ خاله جون ] [ ]
ســـــــــــلام عزیــــــــزم

یکشنبه۱۷/۲/۹۱آخرشب اومدیم خونتون خیلی خیلی دلمواست تنگ شده بود.ماشـــــــــالله هزارماشالله بزرگ شدی وکلی کلمات جدید یادگرفتی وشیــــــــــــطون شدی.

دوشنبه۱۸/۲/۹۱ با مامان ودخترعمه ام که ازبوشهراومده بازاررفتیم وشماراتحویل مامان جون دادیم آخه خواب بودی.ونمی تونستیم ببریمت.

خریدامون انجام دادیم برگشتیم خونه تو تازه ازخواب بیدارشده بودی فکرشو بکن ساعت چندبود۹:۳۰شب ازخواب بیدارشدی

مامان جون:واسمون تعریف میکرد میگفت:رفتم تواتاق به امیرحسین سرزدم دیدم خوابیده.برگشتم کاراموانجام بدم.پذیرایی بودم که متوجه شدم دریخچال بازشد وصدامیادتودلم گفتم:  یعنــــــــــــــی...زبانکده محصلکیه؟آره امیرحسین بود وتودستش پلاستیک نون تست مامان جون میگفت:همین الان سرزدم خوابیده بودکی بیدارشدکه من متوجه نشدم نمیدونم امیرحسین بعدازظهرکه ازخواب بیدارمیشه حتمابایدنون تست وخامه چای بخوره.وعلاقه شدیدی به تون تست داره.وقتی مامان جون واسمون تعریف میکرد ماهمه میخندیـــــــــــدیموای که چقـــــــــدر باحال بود خوشم اومد امیرحسینچه بلایی سر مامان جون اوردی تو جـــــــوجـــــــــهziba؟

واست پاستل روغنی zibaودفترنقاشی خریدم.وقتی دفتردادم خیــــلی خوشت اومد آخه به رنگ zibaودفتر علاقه ی زیادی داری.

مامان جون پیشنهاددادشاممحصل بیرون بریم.همه پیشنهادشو قبول کردن مگه میشه بگیم نهزبانکده محصل؟تصمیم گرفتیم بریم ماشین سواری.همه گفتن شام بخوریم بعدابریم ولی بعضی هاگفتن نه بریم بعدبیاییم شام بخوریم.شایدحالتون بدبشهخانوادگی رفتیم ماشین برقی خیــــــــــــــــــلی خوش گذشت.من همش نگران تو بودم آخه وقتی ماشین هابهم میخورن ازجا میپری.به مامان میگفتم:امیرحسین چکارمیکنی خطرناکه بچه بشینه.مامان به مسول اونجاگفت:که بچمو نگه میداری.آقا:قبول کردوبرگشت باخندهگفت:بچتون مامی(پامپیرز)همه زدیم زیرخنده وگفتیم:بله

هنگامی که خواستیم بازیکنیم.مامان گفت:امیرحسین میبرم باخودم میگیرمش.درعرض چندثانیه آخه کنترل کردنش سخت بود وچندبارهم به ماشین ها خوردیدپریدی کمی گریهکردی وآقاهواسش به شمابودکه گریه کردی وتوراازمامان گرفت.وتوبغلش ساکت بودی اصلاگریه نکردی تا مابازیمون تموم شد.قبلا با بابا ومامان وعموو...رفته بودید.وتوبغل بابات بودی مامان گفت:سری قبل که اومدی کمی گریه کردی بعدساکت شدی.فکرکنم ترسیده بودی.وقتی دورمون تمام شد من که سرگیچه گرفتم.خوب شدقبل شام رفتیم.خیــــــــــــــلی عــــــــــالی بود.

سه شنبه۱۹/۲/۹۱مامان اومددنبالم وباهم رفتیم بازاربابایی واست یه سگ zibaکوچولو خرید.باطری واسش گذاشتیم تو پاساژروشنش کردیم روی زمین گذاشتیمش پارس میکرددنبشوتکون میداد چه ذوقی کرده بودی میگفتیم امیرحسین بگیرش میترسیدی

ساعت دوازده شده بودگرسنه ات  بود میگفتی:پیزا هرچقدرمیگفتیم امیرحسین الان میریم شام میخوریم گریه میکردی میگفتی :پیــــــــــــــزا

امیرحسین هرروزصبح که ازخواب بیدارمیشی مستقیم کامپیوترروشن میکنی.میشینی به نگاه کردن کارتون یانقاشی کشیدن.اگرکسی با سیستم کاری نداشته باشه و خاموش شده باشه دوباره روشنش میکنه.

به کارتون sponge bob zibaعلاقه ی زیادی داری به محض شنیدن صدای آهنگ ziba میپری وبه حالت خوشحالی بپر بپر میکنه.

چهارشنبه۲۰/۲/۹۰دیشب رفتید اهوازبا عمو وزن عمو خوش بگذره عزیــــــــــــــزم

کلـــــــمات جدیــــــــد 

اسمت چی؟

جواب:امی حتیـــــن   

بگو:I LOVE YOU

جواب:آ لالو (خیـــــــــــــــــلی قشنگ میگی)

 جای که رفتیم شام بخوریم وقسمتی واسه بچه هادرست کرده بودن.

امیرحسین چقدرتو کوچولویییییییییییییییی

امیرحسینم درحال رنگ آمیزی ELMOکارتون ونقاشی المو خیییییییلی دوست داری

امیرحسین درلباسsponge bobziba

[ 91/02/21 ] [ 16:27 ] [ خاله جون ] [ ]
 سلام نفــــــــــــــــــسم

الان که دارم این پست واست میزارم دلم خیــــــــــــلی خیــــــــــــلی تنگ شده واست 

امیــرحسیــــــــن عزیـــــــــــــــــــزم ازته دل دووووووووووووووستت دارم

آخرهفته گذشته برنامه ریخته بودیم که باهم به ماهشهر بریم.ولی چون مهمان داشتم نتونستم همراهیتون کنم.ولی قلبم با شما بود.انشالله همیشه به گردش جونم شادباشی

============================================ 

جمـــعه۸/۲/۹۱

بامامان وجنابعالی رفتیم خونه دخترخاله(من ومامان)خیلی خوش گذشت.شماهم پسری کاملا خوب وعــــــــــــــالی بودی واصلا اذیت نکردی ای جااااااااااااااااااااااااااانم که توچقدرماه هستی.

امیرحسین درشیرینی سرا

تـــــــــــــمام عمــــــــــــــــــــــرمنیـــــــــــــــــــــــــــــــی

دیــــــــــــوانــــــــــــــــه ی این نگــــــــــــاهاتــــــــــــــم 

[ 91/02/17 ] [ 17:25 ] [ خاله جون ] [ ]
ســــــــــــلام جیگر خاله

امشب شام پیش خاله جون اومدید.ماشـــــالله بزنم به تـخته خیــــــــــــــلی شیطون وشیرین شدی.

مامان گفت:دوروزپیش خیــــــــلی بدحال شده بودی وسرماخوردی.تب شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشدیدی گرفتی مامانم تاصبح بالاسرت بودو پاشورت میکردوصبح زود مامان وعمویاسین توروبه بیمارستان بردن.خداراشکرامشب بهتربودی.

عــــــــــــــــزیـــــــــــــــزخالــــــــــــــــــــه همیـــــــــشه سلامـــــــــت باشیــــــــــــــ

==============================================

 مـــنــــونــــ

چندماه پیش با بابا وعمویاسین رفتیدآتلیه واسه گرفتن عکس۳در۴ چون امیرحسینمون دیگه هزارماشالله بزرگ شده ودفترچه درمانیش باید عکس دارمیشد.

فردابعدازظهرباعمویاسین رفتی تاعکساتوتحویل بگیری.آخه عمومعمولاوقتی میره بیرون توروهم باخودش میبره.فراموش کردم بگم چندوقت پیشم باعموت پارک رفتی.

داشتم میگفتم:آقای که اونجا بودعکسارو به عموداد.وعموتشکرکردوگفت:ممنون

شماهم به آقاه برگشتیدوگفتید:مــــــــنــــــــــونــــ

==============================================

دوش گرفتن(حموم)

امیرحسین عزیزم عااااااااااااااااشق این هستی که بری زیردوش وخودت مشغول بازی کردن بشی.وقتی لیف به دستت بدیم خیــــــــــلی قشنگ بدنتو باصابون میشوری.حموم رفتن دوست داری.

میگی:اموم(حموم)

عکس درادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ 91/02/11 ] [ 2:12 ] [ خاله جون ] [ ]
شکارلحظه ها

وامابالاخــــره عکس های آتلیه ات چندروزقبل ازعیدبه دست مامان رسید.قبلا گفته بودم که مامان عکس هارا واسه تولدت می خواست ولی خوب نشد....

مامان همیشه دوست داشت  که بوشهرواست عکس بگیره .

زمانی که خانمه می خواست ازتو عکس بگیره.گریه میکردی.مامان به خانمه گفت:میبرمش بیرون آروم که شد برمیگردیم.شاید بهتربشه.

خانمی که عکس میگرفت هرکاری کرد ومیگفت:امیرحسین.قبول نکردی که نه

تااینکه مامانی با باباجون تماس به من زنگ بزنگرفت وگفت:دوچرخه امیرحسین وخاله زی زی(که علاقه شدیدی این دوتابه هم دارند)بیارشایدامیرحسین رضایت بده.

وامابالاخره امیرحسین به عشق دوچرخه ی که داشت وبازی های پشت صحنه کمی لبخندبه لبانش جاری شد.وموفق شدندبه عکس انداختن.

زمانی که عکساتو آوردن ودیدیشون تعجبکردی خیـــــــــــــلی قشنگ ماتت برده بودوتوبهرعکست رفتی.عکست از قدت چندسانت بلندتره.

عکسهای بالاـ سوم عیدگرفته شد.ژست های جلوی عکستم خودت ایستادی.ماشکارکردیم.

[ 91/02/05 ] [ 13:38 ] [ خاله جون ] [ ]
۱۰فروردین...

امیرحسین خسته(پارک عالیشهر)

ما چهارشنبه ۹/۱/۹۱به بوشهر رفتیم.شما(مامانی) پنج شنبه۱۰/۱/۹۱بعدازظهر حرکت کردید.

همون روزی که حرکت کردید.دختر عمه ام الهام همه را شام (پارک عالیشهر) دعوت کرده بود.وبه شماهم آدرس دادیم که در کدوم پارک وکجاهستیم حدودا ساعت یازده ونیم،دوازده بوشهر رسیدن.شب خیلی قشنگی بود.باباریدن بارون اون شب زیباتر شد.

زیبا

۱۱فروردین

آماده رفتن به جنگل                 بخووووووووووووووووورمت

قبل ازرفتن به جنگل

زیبا

جنگل بوشهر         

 در جنگل به قدری تنه ی درختان پایین بودن که دستاتو دراز کردی وقصدگرفتنشو داری.زیبا

    

 درحال خاک بازی 

زیبا

 

 موقع برگشت تو ماشین سرتوبیرون میبردی

زیبا

اینقدرشیطونی وبازی کرده بودی که توماشین زودی خوابت برد.

زیبا

یازده فروردین به اتفاق همه فامیل ومهمان ها که خودمون باشیم +خانواده عمه ام ناهاربه جنگل های(بنه گز)در بوشهر رفتیم.خیـــــــــــــــلی خوش گذشت به همه.همچنین امیرحسیــــــــن که فقط خاک بازی میکرد.

به محض رسیدن به خونه من ومامانی لباسامون عوض کردیم رفتیم بازار ولی تو  پیش مامان جون وخاله زی زی موندی.

[ 91/02/03 ] [ 12:44 ] [ خاله جون ] [ ]
جواب آزمایش

۲۹/۱/۹۱سه شنبه بابا ومامانی جواب آزمایش به دکتر http://www.khavaranshop.com/ 

خرید پستی از خاوران شاپنشون دادن.

جواب آزمایش:فاویسم داری ـ وکمی کم خون هستی وباید خوب تقویت بشی.چیز مهمی نیست خداراشکر خوب میشی.

هرچند که مامان وبابا همیشه چیزهای مقوی واست میگرن ولی خوب بازم کم خون هستی.خوب چه کنیم که شیطون هستی ودرست وحسابی غذا نمی خوری.فقط بدو بدو تو خونه راه میندازی.

عزیزم همیشه سلامت باشی جونم

good luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luck

بزرگتر شدی...

 وقتی رفتیم مسافرت چون بیشتروقت ها بیرون بودیم مامان از فرصت استفاده کرد ودیگه پمپرزت نمی کرد.وآموزش از ایام عید داده میشد.

چون بیرون بودیم مامانی کمی راحتتر بود.وتازمانی که اومدیم واین اموزش همچنان ادامه داره.تقریبا دوهفته پیش که اومدم به مامان گفتم امیرحسین یاد گرفته خودش میاد میگه که.....

مامان:آره میگه.شانس همون روزچون شربت خورده بودی آره دیگه ....یا اینکه تنبلی میکردی نمیگفتی.یا لجبازی میکردی مامانی کمی عصبانی عصبانیشده بودخوب دیگه کمی ناراحت کننده هست دیگه باید تحمل کرد.منم توروبغل بغلکردم ورفتم سمت عروسک ها گفتم:کدوم از این عروسک هارو می خوای تو هم دستت دراز کردی یه خرس قهوه ای  که بیشتر به خرس (مستر بین) شباهت داره انتخاب کردی.وقتی باهم بازی میکردیم درحین بازی بهت میگفتم امیرحسین(...)نداری بریم wcمیگفتی نه.تاببازی که میکردیم تو خونه میگفتم امیرحسین گوش کن نی نی (...)داره ببرمش ،تو هم خرس قهوه ای به من دادی منم عروسک بردم wcتوفقط میخندیدیخندهمنم به عروسکه میگفتم آفرینتشویق نگاه کن امیرحسین چه عروسک خوبی بود.تو هم باورت شده بود که این عروسکه مثل توهست.وتوهم با اینکارخیلی خوب راه افتادی.میگفتم امیرحسین نی نی(...)داره بیا ببرش.این بار تو اینکارکردی به همراه عروسک تو هم بهwcرفتی واین به نظرمن روش خیلی خوبی بود چون بچه براحتی بااین موضوع کنار میاد.

good luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luck

نمایشگاه

به همراه مامانی وزن پسرعمه بازاررفتیم.نمایشگاهی مجسمه و...برگذارشده بود.از این نمایشگاه دیدن کردیم.شیری گذاشته بودن واسه فروش این شیررو به تو نشون دادیم گفتیم امیرحسین ببین شیر.تواز شیرترسیدی.کمی بافاصله روی میزتوراگذاشتم وگفتم:امیرحسین ببین چشماشوـ کوچشماش ؟ ـ دهنش ؟ـ بینیش؟ـ

کلی صحبت کردیم باتو تااینکه متوجه شدی آره این عروسکه مثل عروسکای خودت فقط خیــــــــــــــــلی بزرگه  بعدکه ترست ریخت رفتی پیشش ایستادی.خوشت اومد.

good luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luck

رنگ انگشتی

هفته قبل که اومدم خونهتون واست رنگ انگشتی اوردم.اول از هر چیزی قالیای مامانی جمع کردیم تا کثیف نشه وراحتترکارکنیم ودوتایی بازی کردیم.اول رفتیم تو حمام روی دیوار حمام که مامان اذیت نشه بعدا ولی چون سرامیک ها قرمز بودن رنگ ها به خوبی دیده نمیشد پس بنابراین تصمیم گرفتیم که بشینیم وروی کف خونه این کارانجام بدیم.بعدا مامانی به جمع ما اضافه شد.تو به محض خواستن رنگ.میگفتی:دنگ ماشالله هرچیزی که بگیم تکرار می کنی.

یه نقاشی هم کشیدی با رنگ آبی ـ چشم چشم دو ابرو دماغ ودهن یه گردوووووووووووو

این وروی سرامیک کشیدی مامانی هم واست یه جوجه کشید.

این نوع رنگ ها مخصوص بچه ها است.برروی هرشیئ میشه استفاده کرد.مانندشیشه،مقوا ،سرامیک و...هیچگونه کثیفی نداره وبراحتی باآب پاک میشه حتی بعداز چند روز.

good luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luckgood luck

        

اثرات دست وپای امیرحسین وظرف های گلی که رنگ زده.این ظرف های گلی از نمایشگاه خریدیم.

نقاشی امیرحسین

این جوجه مامان کشیده

امیرحسین اینجا از شیر ترسیده

[ 91/01/30 ] [ 23:55 ] [ خاله جون ] [ ]
۳فروردین

منزل پسرعمه مامانی

عاشق این عکس وناخنک زدنت هســـــــــــــــــتم.

امیرحسین چهار مغز خیلی دوست داره.مخصوصا پسته ومویز


ادامه مطلب
[ 91/01/26 ] [ 11:53 ] [ خاله جون ] [ ]
۱/۱/۹۱

این دوچرخه کادوی تولدته ،باباجون(بابای مامانی).عشقت دوچرخه است.همه ی عکسات با این دوچرخه است

امیرحسین عزیزم درحال فوت کردن شمع ها

امیر حسین عزیزم دووووووووووووستت دارم

[ 91/01/18 ] [ 14:5 ] [ خاله جون ] [ ]

سال نو می شود

زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ درمی آیندوگل ها لبخند می زندوپرنده های خسته برمی گردند ودراین رویش سبزدوباره ...من...تو...ما...کجاایستاده ایم.

سهم ما چیست؟...نقش ماچیست؟...پیوندمادردوباره شدن باکیست؟...

زمین سلامت می کنیم وابرهادرودتان بادو...

ســـــــــــــــال نــــــــــــــــــــومبــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــ

[ 90/12/28 ] [ 10:35 ] [ خاله جون ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امیرحسین ما روزشنبه1اسفند1388دربیمارستان ولی عصرخرمشهریکی ازشهرهای استان خوزستان توسط دکتر ثامری باوزن2کیلو900گرم بعداز ماه ها انتظارصدای گریه نازش راشنیدیم.واین فرشته کوچک ما پابه زمین انسان ها گذاشت.
بسم الله الرحمن الرحیم
وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ
بِأَبصـارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و
یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـالَمین
لینک دوستان
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس